محمد خزائلى

275

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 26 ) [ گدايى شنيدم كه در تنگ جاى . . . . ] گدايى شنيدم كه در تنگ جاى ، * نهادش « عمر ( 1 ) » پاى بر پشت پاى ندانست درويش بيچاره ، كوست * كه رنجيده ( 2 ) ، دشمن نداند ز دوست برآشفت به روى : كه ؛ كورى مگر ! * به دو گفت سالار عادل عمر : نه كورم و ليكن خطا رفت كار * ندانستم ، از من گنه درگذار چه منصف بزرگان دين بوده‌اند ، * كه با زيردستان چنين بوده‌اند بنازند فردا تواضع‌كنان * نگون از خجالت سر گرد نان ( 3 ) اگر مى بترسى ز روزشمار ، * از آن كز تو ترسد خطا درگذار مكن خيره بر زيردستان ستم ، * كه دستيست بالاى دست تو هم حكايت ( 27 ) [ يكى خوب كردار و خوش‌خوى بود . . . . ] يكى خوب كردار و خوش‌خوى بود ، * كه بدسيرتان ( 4 ) را نكوگوى بود بخوابش كسى ديد چون درگذشت : * كه بارى حكايت كن از سرگذشت دهان را بخنده چو گل باز كرد * چو بلبل به صوتى خوش ، آغاز كرد : كه بر من نكردند سختى بسى ، * كه من سخت نگرفتمى بر كسى حكايت ( 28 ) [ چنين ياد دارم كه سقاى نيل . . . . ] چنين ياد دارم كه سقاى نيل ( 5 ) ، * نكرد آب بر مصر ، سالى سبيل